X
تبلیغات
رایتل
شنبه 16 مهر‌ماه سال 1390

اخلاق و چادر

پنج شنبه ظهر حوالی ناصرخسرو و سبزه میدان منتظر یکی از دوستان بودم، بازار خیلی شلوغ بود، جمعیت کثیری از خانمها با دستانی پر از خرید از بازار بیرون می آمدند، با خود می گفتم ما که هر وقت بازار را دیدیم شلوغ بود، نمی دانم پس چرا از همین افراد حاضر بپرسیم زندگی چطور است؟ حرف اکثریتشان این است: گرانی، نداریم، نداریم، نداریم، نداریم، گرانی .........!!!!!، بعد از 15دقیقه این دوست خوش قول ما آمد، وقتی دلیل تاخیرش را پرسیدم، گفت: تو صف عابربانک بودم خیلی شلوغ بود، ادامه داد: وقتی پس از 20دقیقه نوبت به من رسید، دیدم دختر خانم چادری که پشت سر من بود کارت خود را وارد دستگاه کرد ..............

گفتم خانم نوبت من بود، شما پشت من بودید، در کل کوتاه آمدم و این خانم پس از این که داد صف را درآورد کار دیگه ای نتوانست انجام دهد و پولی هم موفق نشد بگیرد( دستگاه به طور ناگهان هنگ کرد)، بعد من نوبتم شد دستگاه هم بدون اینکه هنگ کند بهم پول داد، وقتی از صف بیرون آمدم دیدم آن دخترخانم در آخر صف ایستاده تا دوباره نوبتش شود و بتواند پول بگیرد، گفتم حالا چرا ناراحتی؟، گفت: آخه احمدجان دختره چادری بود من ازیک خانم چادری همچین برخوردی را توقع نداشتم، این حرف را زد به فکر رفتم، (این دوست ما فردی خوش اخلاق و مودب ولی زیاد مومن نیست(به قول خودمان از این فرنگی ها هست) که ان شاا... خدا هدایتش کند) کسی که زیاد هم مومن نیست از یک خانم چادری توقع کوچکترین اشتباه را هم ندارد، کسی را که چادر بر سر کرده را یک فرد با ارزش می داند ................................

ای کاش همه چادر بر سر نمی کردند، آخه همه لیاقت ارزش پیدا کردن را ندارند، ای کاش افرادی هم که چادری هستند حرمت چادر را نگه دارند، با این حرف دوستم متوجه شدم که کسانی هم که مومن نیستند می دانند که چادر یک ارزش هست، چرا بداخلاقی و نفهمی یک فرد باید چادر را خراب کند؟، خواهر من در دانشگاه و خیابان تو را با چشم دیگری نگاه می کنند، کوچکترین اشتباهت باعث خراب کردن چادر است بعد خودت، چون هر کی آن اشتباه را دیده باشد می گوید: امروز فلان جا ی دختره چادری و مومن هم بودا ............، اخلاقت را تصحیح کن، ما برای چادر خیلی سختی ها کشیدیم ها، ما از چادرخاکی و کوچه خاطره ها داریم، چادر قیمت داره.

ای خواهر من، با چادر ارزش پیدا می کنی برای ارزش پیدا کردنت چادر را بی ارزش نکن.


وارد بازار شدیم به تقاطع مسجد جامع-بازار بین الحرمین رسیدیم نزدیک تقاطع شدیم، جمعیت کثیری ایستاده بودند تا راه باز بشود، از یکی از کوچه ها هم که عقل جن هم نمی رسید از این مهلکه فرار کردیم و برای کنحکاوی از یک زاویه دیگر به همان ترافیک رسیدیم، چند گاری از هر تقاطع آمده بودند و راه بسته شده بود و جمعیت هم فشار می آوردند، فشار زن و مرد از پشت گاریها، باعث میشد تا چند خانم و آقا هم که مابین این گاریها گیر کرده بودند به دیوار روی هم پرس شوند ، یاد آن داستانی که امام علی(ع) به بازار مصر رفت افتادم؛ دید شانه های زن و مرد به هم برخورد می کند، امام آن بازار را نفرین کرد، بازار تهران که از شانه به شانه خوردن گذشته .....


آقا جان می دانیم از دعای شماست که در تهران بلا نمی آید و الا ..............


"


دریافت کد نوای مذهبی
دانلود این نوا